
اختصاصی مانا- ترامپ در همین چارچوب، بدون ارائه هیچ برنامه اجرایی مشخصی به رهبران جهان یادآور شد که دسترسی به عناصر کمیاب و منابع حیاتی در این منطقه مستلزم عبور از صدها فوت یخ است که بهطور ضمنی نقش تعیینکننده یخشکنها را برجسته میکرد. از نگاه او بدون توان عبور از دریاهای یخزده، هیچ راه معناداری برای غلبه بر جغرافیای خشن شمالگان و بهرهبرداری از ظرفیتهای آن وجود ندارد.
به نظر میرسد ترامپ به دلایل همزمان امنیتی و اقتصادی مصمم است تا برای تضمین یک موقعیت استراتژیک در شمالگان، گرینلند را که او "تکه یخ بزرگ و زیبا" مینامد، در مدار منافع مستقیم ایالات متحده قرار دهد و کنترل مسیرهای نوظهور دریایی بخشی از این محاسبه ژئوپلیتیکی خواهد بود.
شرایط آبوهوایی شدید، پوشش ضخیم یخ و انزوای جغرافیایی، قطب شمال را برای مدت طولانی در حاشیه نظام بینالملل نگه داشته بود. با این حال فناوری و بهویژه توسعه یخشکنهای مدرن به نقطه عطفی تعیینکننده تبدیل شده است که این منطقه را از حاشیه به مرکز سیستم جهانی سوق میدهد. در شرایطی که یخچالهای طبیعی تا مدتها محدودیتی مطلق بر تحرک، تجارت و نمایش قدرت نظامی ایجاد کرده بودند، گسترش توان فنی و زیرساختی بهتدریج زمینه را برای تشدید رقابت ژئوپلیتیکی در شمالگان فراهم کرده است که قطب شمال را از فضایی سرد و دورافتاده، به عرصهای استراتژیک برای منابع، حملونقل و امنیت جهانی بدل میکند.
اما واقعیت سرد و سختی که ایالات متحده در شمالگان با آن مواجه است، خودِ یخ است که بنادر را مسدود میکند و خطوط ساحلی را به میدانهایی آکنده از تودههای یخی سفید و آبی بدل میسازد که در تمام طول سال کشتیرانی را تهدید میکنند. در چنین شرایطی کشتیهای عظیم یخشکن با موتورهای قدرتمند، بدنههای تقویتشده و دماغههای سنگین تنها راه عبور از این موانع طبیعی و پیششرط حضور مؤثر در این جغرافیای خشن بهشمار میروند. یخشکنها که برای پیمایش در آبهای یخی طراحی شدهاند، لایههای ضخیم یخ را شکسته و عبور ایمن را برای سایر کشتیها در شرایط بسیار سرد دریاهای وسیع قطب شمال که کشتیهای معمولی در آنها به دام میافتند تضمین میکنند.
آنچه ایالات متحده را با خطر فزایندهای برای امنیت ملی خود در شمال مواجه میسازد این است که قطب شمال به سرعت در حال تبدیل شدن به صحنه جدیدی برای رقابت ژئوپلیتیکی است و آمریکا آمادگی لازم را برای مقابله با آن را ندارد. در حالی که بیش از ۴۰ یخشکن قطبی روسیه در مقایسه با سه یخشکن قطبی فعلی ایالات متحده که تنها یکی از آنها یخشکن قطبی سنگین واقعی است، ممکن است یک اختلاف فاحش به نظر برسد، چهار یخشکن چین و پنجمین یخشکن که در راه است، مسلماً نگرانکنندهتر هستند. مقایسه مستقیم تعداد یخشکنها با روسیه معیار منصفانهای نیست، زیرا روسیه نیازهای عملیاتی متفاوتی مانند بنادر، آبراهها و منطقه بیشتری در قطب شمال برای خدمترسانی یخشکنهایش دارد. چین نیز اگرچه یک کشور قطب شمال نیست، در حال حاضر یخشکنهای قطبی بیشتری نسبت به ایالات متحده دارد. بدین ترتیب روسیه و چین در زمینه یخشکنهای هستهای در قطب شمال، ایالات متحده را رهبری میکنند. این امر ایالات متحده را در دسترسی به مسیرهای کشتیرانی قطب شمال در موقعیت نامساعدی قرار میدهد.
این موضوع توجه زیادی را به خطر امنیت ملی ایالات متحده در قطب شمال جلب میکند. ایالات متحده کاملاً از خطر رو به رشد امنیت ملی در قطب شمال آگاه است، چنانچه ترامپ در سخنرانی سالانه خود در سال ۲۰۲۵ از ایجاد دفتر کشتیسازی کاخ سفید خبر داد و در فرمان اجرایی خود با عنوان "بازگرداندن تسلط دریایی آمریکا" به این مشکل پرداخته است.
کمبود ناوگان یخشکن نهتنها توان حضور مستمر واشنگتن در شمالگان را تضعیف میکند، بلکه آن را ناگزیر میسازد برای دستیابی به یازده فروند یخشکن جدید به گزینههایی متوسل شود که خود بازتابدهنده تناقضهای نظم ژئوپلیتیکی کنونی است که از یکسو، تکیه بر صنایع کشتیسازی رقبای استراتژیک مانند چین و روسیه که از منظر امنیت ملی عملاً غیرقابلتصور است و از سوی دیگر، وابستگی به متحدانی، چون کانادا و فنلاند که روابط با آنها در سالهای اخیر تحت فشارهای سیاسی و تجاری قرار گرفته است. در نتیجه قطب شمال بهجای آنکه عرصه نمایش برتری آمریکا باشد، به صحنهای تبدیل شده است که در آن محدودیتهای ساختاری قدرت ایالات متحده بیش از پیش آشکار میشود.
در همین راستا، دولت ترامپ در اکتبر ۲۰۲۵ توافقی چندمیلیارددلاری با فنلاند برای خرید ناوگانی از یخشکنها امضا کرد که بر اساس آن، قرار است تا سال ۲۰۲۸، به تعداد ۱۱ فروند از این کشتیها به ایالات متحده تحویل داده شود.
توافق اخیر امضا شده با فنلاند برای ساخت ناوگان جدیدی از یخشکنها، ممکن است دقیقاً همان چیزی باشد که برای نجات توانایی قطبی آمریکا مورد نیاز است. تأکید ترامپ بر خرید "بهترین یخشکنهای جهان" از کشورهایی، چون فنلاند، بیش از آنکه یک انتخاب صنعتی باشد، بازتاب این درک استراتژیک است که بدون برتری لجستیکی و فناورانه در شمالگان، ایالات متحده قادر نخواهد بود جایگاه خود را در رقابت آینده قدرتها حفظ کند.
در اختیار داشتن یخشکن در شمالگان برای هر بازیگر، بهمعنای توان ناوبری بدون وقفه و اعمال حضور مستمر است. اما مسئله تعیینکننده، صرفاً تعداد این کشتیها نیست، بلکه نوع و قابلیت عملکرد آنهاست. یخشکنهای مجهز به پیشران هستهای میتوانند در تمام طول سال و بدون وقفه در آبهای یخزده فعالیت کنند. قابلیتی که امکان تداوم حملونقل انرژی، پشتیبانی لجستیکی و جابهجایی نظامی را حتی در سختترین شرایط اقلیمی فراهم میسازد. بر این اساس یخشکنها نه فقط ابزار فنی، بلکه مؤلفهای کلیدی در موازنه قدرت و رقابت ژئوپلیتیکی در قطب شمال بهشمار میروند.
در مقایسه با این سطح از آمادگی، تلاشهای ایالات متحده برای تقویت حضور خود در قطب شمال بیش از آنکه نشاندهنده برتری باشد، بیانگر تلاشی دیرهنگام برای کاهش شکاف فزاینده در رقابت قدرتهای بزرگ است. بر این اساس علاقه ترامپ به گرینلند را نمیتوان صرفاً یک ادعای سیاسی یا تاکتیکی دانست، بلکه باید آن را در چارچوب تلاش واشنگتن برای بازآرایی موازنه قدرت در برابر روسیه و مهار نفوذ فزاینده چین در شمالگان تحلیل کرد.
ترامپ در اولین دوره ریاست جمهوری خود از مالکیت گرینلند صحبت کرده بود، اما بار دیگر در ۹ ژانویه ۲۰۲۶ با اشاره به خطر افزایش نفوذ روسیه و چین در گرینلند، بر لزوم اقدام ایالات متحده تأکید کرد و هشدار داد که تداوم بیعملی واشنگتن میتواند این کشورها را در شمالگان به همسایگان ژئوپلیتیکی آمریکا بدل کند. از این منظر، آنچه در داووس ۲۰۲۶ مطرح شد را نمیتوان صرفاً یک موضعگیری مقطعی تلقی کرد، بلکه باید آن را نشانهای از دگرگونی عمیقتر در منطق نظم جهانی دانست.
پرونده گرینلند، رقابت بر سر یخشکنها و تمرکز فزاینده بر قطب شمال، نه استثناهایی گذرا، بلکه بازتاب جهانی هستند که در آن قواعد مشترک، نهادهای بینالمللی و تضمینهای حقوقی بهتدریج جای خود را به توان فنی، زیرساختهای استراتژیک و قابلیت اعمال قدرت میدهند. در چنین فضایی مسیرهای تجاری و فضاهای استراتژیک دیگر از مسیر اجماع و قانون حاصل نمیشود، بلکه به توان عبور از موانع طبیعی، تحمل هزینههای سنگین و برتری لجستیکی وابسته است. قطب شمال، با تمامی خشونت جغرافیایی و محدودیتهای اقلیمیاش به یکی از شفافترین عرصههای بروز این نظم نوظهور بدل شده است که حتی قدرتهای بزرگ نیز در آن ناگزیر به مواجهه با محدودیتهای ساختاری خود هستند.
در نهایت آنچه امروز در شمالگان دیده میشود، صرفاً یک استثنا نیست، بلکه الگویی است که بهتدریج در سایر فضاهای ژئوپلیتیکی جهان نیز در حال تکرار است.
شهره پولاب- دکتری جغرافیای سیاسی و پژوهشگر روابط بینالملل